زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هشتم

1391/7/4 12:20
نویسنده : الی
164 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم

مامان بازم اومد با یه حرفایی که نمیتونه به کسی بگه  اخه همه فکر میکنن خیلی خوش خیاله

عزیز دلم من هیچوقت و هیچ ماهی از اومدنت نا امید نبودم حتی اون ماههایی که دیفرلین زده بودم  همیشه امیدوار بودم که امپولا تاریخ مصرف گذشته باشه و تو یواشکی بیای تو دل مامانی

این ماه هم نا امید نیستم با اینکه 25 شهریور امپول رو زدم  با این حال حس اومدن تو رو دارم

از دیروز تا حالا حالم بدجور بده   به همه نوع بویی حساس شدم  

ناهار کوکو سبزی داشتیم   واااااااااااااااای از یادش هم حالم بهم میخوره  تا حالا اینجوری نبودم که واقعا حالت تهوع بهم دست بده  امروز صبح هم سر کار بوی پلاستیک که تموم شدنی نیست

بی حالم

احساس میکنم که تو رو تو دلم دارم خدا کنه باشی

یه بووووووووووووووووووس دیگه از طرف مامانی که خیلی دوست داره

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

زینب مامان امیر عباس
20 مهر 91 12:03
سلام عزیزم ... انشالله خدا به حق خوباش هر چی خیرو خوشی برات رقم بزنه ... انشالله به خیرو صلاحش یه بچه نازو سالم و صالح بهت بده که سالهای سال به خوشی با هم زندگی کنید